وما اوتیتم من العلم الا قلیلا: و جزاندکی از علم به شما داده نشده است.
حالا که علم نداریم پس هر چه خدا کرد صابر باشیم چون او می داند و خودمان
نمی دانیم که چه چیزی برای ما خوب است . اگر پرده کنار رود و به حقایق واقف
شویم بیش از آنچه برای دعاهایی که خدا اجابت کرد شاکریم برای دعاهایی که
اجابت نکرد شاکر می شویم. چون می فهمیم اگر آن دعاها را اجابت کرده بود چه
بلایی به سر خود آورده بودیم. حالا که اینطور است پس بیایید با خدا توافق کنیم.
چون مومن زیرک است و می داند که به هرحال اراده خداوند حاکم است از
همان اول تسلیم خواست و اراده او می شود.
در حدیث قدسی آمده است : ای داوود! من چیزی را اراده می کنم و تو هم چیزی
را قصد می کنی و واقع نخواهد شد مگر آنچه که من اراده کرده ام.
پس اگر به آنچه که من اراده کرده ام تسلیم شوی و تن بدهی هر آنچه را اراده کنی
به تو می دهم و اگر به آنچه که من اراده کرده ام تسلیم نشوی تو را در آنچه اراده
کرده ای به تعب و سختی می افکنم و سپس واقع نخواهد شد مگر آنچه من اراده
کرده ام. اگر مومن تسلیم خواست او نشود خداوند آن قدر او را نمد مال می کند
تا تسلیم شود . اینکه فرمود به آنچه من اراده کرده ام تسلیم شوی هر آنچه را
اراده کنی به تو می دهم به این معنی نیست که خدای عالم تابع هوسهای بنده جاهل
می شود بلکه به این معنی است که چون بند تسلیم اراده ی خداوند شده است
هر چه خداوند اراده کند برای او گوارا و مطبوع خواهد بود به نحوی که گویی
خودش آنرا اراده کرده است.
مومن مانند بچه دوسه ساله ای است که روی پاهای پدر و در بغل او نشسته است
و به این فکر می کند که بلند شود و بازی و جست و جو کند وبه هر جا که
دلخواهش است برود. پدر هم مانع نمی شود و ضمن اینکه مراقب اوست وی را
آزاد می گذارد.
بچه پس از آنکه برخاست و مقداری این طرف و آن طرف دوید خسته می شود و
در می یابد که هیچ جا بهتراز دامان پدرش نیست. لذا دوباره به آغوش او باز
می گردد و همان جا که در آغاز نشسته بود می نشیند.
مومن نیز پس از آنکه مقداری به اتکاء اختیارخود و برای رسیدن به خواسته هایش
تقلا نمود و خودراخسته کرد پی می برد که هیچ جایی بهتر ازدامان خداو اولیائش
نیست. لذا به اختیار خود به آغوش خدا و اولیائش باز می گردد و به مقدرات الهی
تن می دهد و به قضای الهی تسلیم می شود.
ارزش اختیار ما به این است که با اختیار خود خود را تسلیم خدا و اولیائش کنیم.
بایید بیابیم که در قبضه خدا هستیم و جایی بهتر از آن نیست.
اگر به آن تن بدهی بهترین جاست و اگر تن ندهی چون امکان بیرون رفتن از آن
وجود ندارد بسیار سخت به تو خواهد گذشت
به حکم او تن بده و محکوم او شو تا حاکم شوی.
بندگی گوهری است که حقیقت آن پروردگاریست.
اهل حکمت بودن یعنی محکوم او شدن و تن به حکم او دادن.
در این دنیا تا انسان عبد و تسلیم خدا نشود نجات ندارد.